طراح لحظه ها

 
پست ثابت(جزیره)
نویسنده : پرتو - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزوم شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم


 
 
اشک مهتاب
نویسنده : پرتو - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

کنار برکه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن آب گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

شاعر؟؟؟


 
 
زاده ی امروز
نویسنده : پرتو - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

خدایا...

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

حیف که من زاده ی امروزم

خدایا...

جهنمت فرداست

پس چرا امروز می سوزم ؟؟؟!!

 


 
 
اوج تمنا
نویسنده : پرتو - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

گاه برای ساختن باید ویران کرد

گاه برای داشتن باید گذشت

و گاه در اوج تمنا باید نخواست!!

(امید که به هر چیزی که میخواین برسین)

 


 
 
رفتن
نویسنده : پرتو - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

همیشه حرف از رفتن هاست

کاش کسی...

با آمدنش غافلگیرمان کند!!!


 
 
شبیه من
نویسنده : پرتو - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

غریبه

نمی دانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را می شناسند!!!

و نمی دانم

چقدر شبیه من هست

که تو دیگر مرا نمی شناسی!!!


 
 
حرف کمی نبود!
نویسنده : پرتو - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

حرف کمی نبود قرار و مدار عشق

اما چه فایده که نفهمیم یار را!

ای روح های ناب دوباره به پا کنید

قدری برای اهل زمستان بهار را

شاعر؟؟؟


 
 
دلت را بتکان...
نویسنده : پرتو - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
 

غصه هایت که ریخت

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان...

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه ی حسرت ها و آرزو هایت...

حالا آرام تر آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

(خاطره)خاطره است

باید باشد...باید بماند

کافی ست؟(نه هنوز دلت خاک دارد)

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین(چقدر تمیز شد)

دلت سبک شد؟؟

حالا این دل جای اوست

دعوتش کن(این دل مال اوست)

همه چیز ریخت از دلت

همه چیز افتاد و حالا...

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک او ...

خانه تکانی دلت مبارک

 


 
 
آرزو نخواهم کرد...
نویسنده : پرتو - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

تو را آرزو نخواهم کرد ...

هیچوقت!

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت

که با پای خود بیایی

با دل خود...

نه با آرزوی من!...


 
 
دفتری بود...
نویسنده : پرتو - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو:

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!

تو نوشتی از من:

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنینم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخت ترین انسانم...

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!

 


 
 
دیوانگی و عاقلی
نویسنده : پرتو - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانش مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی


 
 
دعای عشق
نویسنده : پرتو - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
 

دعای باران چرا...؟

دعای عشق بخوان...!

این روزها دل ها...

تشنه ترند تا زمین!!!

خدایا...

عشق ببار!


 
 
اتفاق
نویسنده : پرتو - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

دست به سر می کنم ثانیه ها را...

کاش آن اتفاق تو باشی!

میان آمدن و رفتن مانده ام

بی تو

نه پای رفتن است

نه حوصله ای برای ماندن...

 


 
 
آخرین مرد
نویسنده : پرتو - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

تو که تنها نمی مونی

منه تنهارو دعا کن

خاطراتمو نگه دار

اما دستامو رها کن

دست تو اوله عشقه

بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار

واسه چشمات گریه میکرد

گریه میکرد!


 
 
یک نفر آمد...
نویسنده : پرتو - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

یک نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ولی

حیف باد پاییزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق

با نگاهی اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دار و ندارم را گرفت...


 
 
سخن من
نویسنده : پرتو - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

با دلی رفته ز دست

زیر لب می خوانم...

کاش میشد به تو گفت:

که تو تنها سخن شعر منی...

تو نرو!

دور نشو از بر من...

تو بمان تا که نگیرد دل من!


 
 
گریه
نویسنده : پرتو - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 


 
 
یادمان باشد
نویسنده : پرتو - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 


 
 
شک نکن
نویسنده : پرتو - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 


 
 
5سال
نویسنده : پرتو - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
 

پنج سال که میدانم بی قراری چیست

درد چیست...

مهربانی چیست

پنج سال است که میدانم آواز چیست

راز چیست...

چشم های تو شناسنامه ی من را عوض کردند

امروز من 5 ساله می شوم...!


 
 
دله تنگ
نویسنده : پرتو - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

دله تنگی دارم

که مرا بهار هم به تکرار سبز گشتن

مهمان نمی کند!

به مرگ خودم بی باورم

که از فراخوان من سالهاست می گذرد...

و حتی وقتی سنگ ها تب می کنند

من هذیان خوابشان را

باید تعبیر کنم!

و وقتی جاده خلوت می شود

من با صدای بلند خودم را دشنام باید بدهم

که به تکرار سبز گشتن هم محتاج نیستم

و به مرگ خودم هم ترانه نمی خوانم

مثل یک معما خودم را می شناسم

ولی در گوش این سنگ ها بیگانه ام

و همین است

که به سنگ هم بی باورم

 


 
 
رد پا
نویسنده : پرتو - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

کسی در شهر عاطفه ی من هست

که هنوز ردپای خیالش

چشم هایم را خیس می کند...!


 
 
دعا
نویسنده : پرتو - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

نه مثل هرکس!

مثل کسی که برایم کس دیگریست!

دعایت می کنم...

تو نیز!

در لحظه های زنده ی ذهنت بی التماس من!

برایم سهمی از دعا بگذار...


 
 
نیاز
نویسنده : پرتو - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
 

به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای آن متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم

نه فردا...

 


 
 
بالاتر از فریاد
نویسنده : پرتو - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی

ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند


 
 
← صفحه بعد