طراح لحظه ها

کاغذ درد دلهایم

همیشه از جنس آسمان است

کمی با دلم راه بیا...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

باز هم آرام و با تردید

من میان خلوتی غم دار

یک دروغ تازه می سازم

یک دروغ تازه از عشقی که می دانم

روزها در تابش تاریک منحوسش

رنگ می بازم...

خوب می دانم دروغم را

که دروغی کودکانه محض امید است

آنچه می خواهم از این دنیا

نرمی لبخند و یک احساس جاوید است

آری آری من دروغم را

با صدای شعر می سازم

یک دروغ مهمل بی پایه و بنیاد

من دلم را با همین هم شاد می سازم

وای از آن روزی که فرداها

برملا سازند رازم را

شرمسار از پاکی قلبی که می فهمد

آنچه می پنداشت نیست جز رویا...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

باور به نور و روشنایی است

که شام تیره

از دل شب یلدا

جشن مهر و روشنایی به ما هدیه می دهد

یلدایتان مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

اگه بین 2راهی

مرگ و زندگی

قرار بگیری...

کدومو انتخاب می کنی؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

قرار ما:

غروب دلتنگی در کوچه ی رویا

کنار پیچک های خیال

و پشت پنجره ی دلواپسی بود

باور نمی کنم

که قرارمان یادت رفته باشد؟!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

سخت بالا بروی و ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا

سرسره ها می فهمند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

                                  آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

                                  او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

                                  من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه

                                  از نام تو به بام افق ها علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

                                  نظم قدیم شام و سحر را بهم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

                                  تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

                                  شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

حسین منزوی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

نیمه ی گمشده ام نیستی

که با نیمه ی دیگر

به جست و جویت برخیزم

تو...

تمام گمشده ی منی!

تقدیم به...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟؟!!

تو که با دیگرانت بود میلی

چرا یادت مرا بشکست خیلی؟؟

مگر قصدت پریشانی ما بود

که عشق ما نشد مجنون و لیلی!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی

نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی...

تنها دلیلی که باعث می شود

یک نفر از تو متنفر باشد

این است که می خواهد

دقیقا مثل تو باشد!

منبع:وبلاگ ایمیل های جالب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

تیک تاک!

تیک تاک

لحظه آه می رود

سر به زیر

پا به راه

با شتاب می رود

اینکه می رود منم

نیست بازگشتنم

قطره

قطره

عمر من

آه آه می رود...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

اتفاق اول باید در درون تو رخ دهد

تا تو تکرار آن را

در دنیای بیرون ببینی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

آدم منزوی سلام را خداحافظی

می شنود!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

به توپ ها

تفنگ ها

به بمب ها

فشنگ ها

بگو:

کمی به یاد شانه های کوه

کمی برای شاخه های بید

کمی برای بازی جوانه ها

سکوت!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٥ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی(ع)

و بالا رفتن سر حسین(ع)

فاصله ای از ظهر غدیر

تا ظهر عاشورا ...

منبع:وبلاگ جملات زیبا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

آبروی حسین به کهکشان می ارزد

یک موی حسین بر دو جهان می ارزد

گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست

گفتا که حسین بیش از آن می ارزد

شاعر؟؟؟

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

خدای خوبم!

هرگز کسی را به آنچه قسمتش نیست

عادت نده ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

 همیشه یک سوال در ذهنم بود...

چطور دلت آمد...؟؟!!

امروز فهمیدم

اصلا آمدنی در کار نبود!

وقتی دلت رفت

دیگر هیچوقت نیامد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

 این شعر را برای تو می گویم

تو که با هر نفس هماهنگی

تو که با صدای لطیف بهار

دل و روحم را بهانه می کردی

این شعر را برای تو می گویم

نازنین تر ز جان شیرینم

گله ای نیست از نبودن تو

دردها را همیشه می بینم

این شعر را برای تو می گویم

آشنای همیشه دلتنگم

قصه از غصه ی وجودت نیست

تو نباشی همیشه بی رنگم

این شعر را برای تو می گویم

لحظه هایی که رفته از دستم

می شود گفت که با تو بودن را

عاقبت بدون شک دانستم!

مهرنوش

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

 فقیر به دنبال شادی ثروتمند

و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است

کودک به دنبال آزادی بزرگتر

و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است

پیر به دنبال قدرت جوان

و جوان در پی تجربه ی سالمند است

آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت

و آنان که مانده اند در دل رویای رفتن دارند

خدایا...!

کدامین پل درکجای دنیا شکسته است

که هیچکس به مقصد خود نمی رسد...؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()


Design By : Pichak