طراح لحظه ها

زچشمت اگر چه که دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نبود

پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

سفر چاره ی دردهایم نشد

گذشتم ولی غرق نورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی با توام پس صبورم هنوز

شاعر؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

ما چون دو دریچه روبروی هم

 

آگاه ز هر بگو مگوی هم

 

هر روز سلام و پرسش و خنده

 

هر روز قرار روز آینده

 

اکنون دل من شکسته و خستست

 

زیرا یکی از دریچه ها بستست

 

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

 

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد!

 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

چشمانم را که می بندم

همه جا را نور فرا می گیرد...

روشنی را که دنبال می کنم

به چشمان تو می رسم

انتهای همه ی جاده هایم

چشمان عاشق توست...

نگاهت که می کنم

قلبم به وسعت آسمان می رسد...

این روزها همه ی دنیا

برایم دگرگون شده است...

به هر طرف که می نگرم

همه جا حضور توست...

براستی تو با من

چه کرده ای؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

با تو هستم ای قلم:

ای همزاد

ای همراه

ای هم سرنوشت!

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت...

شعرهایم را نوشتی

دست خوش!

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟!

 

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

نمی دانم چرا

درگیر این احساس نمناکم؟!!

تو تعبیر کدامین خواب من بودی

که من این گونه غمناکم؟؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

چه سخت است به انتظار قاصدک نشستن...

 

در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

ای بنده تو سخت بی وفایی

از لطف به سوی ما نیایی

هر دم که تو را دهم دردی

نالان شوی و به سویم آیی

هر دم که تو را دهم شفایی

یاغی شوی و دگر نیایی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

برای یک عمر آشتی کنان آمده ام...

تا سرآغاز یک آغاز خوب باشم!

یک آغاز بکر!

از جنس تو

از جنس خط کشی های عابر پیاده که وقتی چراغ سبز است

همه با شتاب از رویش رد می شوند

و همین که سرخی چراغ نظاره گر آنان شد

دیگر کسی نیست که تا لحظه ی آخر همراهیش کند...

نمی دانم مشکل از توست یا سرخی چراغ...!

هر چه هست

فقط همین را می دانم

که برای یک عمر آشتی کنان آمده ام...

 

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

باید که از اینجا برم دوری برام راحت تره

دوری از این جا و مکان صد بار از تو بهتره

بغض من و حرف خدا یک عمر در تو گمشده

دلواپسم اما چه زود آرامشت داغون شده

دیگه نه اون آدم تویی نه من سراپا حاضرم

گفتی چقد زود می شکنی باور بکن من آدمم

گلهای باغچه از تب این دلهره داغون شده

شاید خدا و لطف او رحمی به این آدم کنه

باید که از اینجا برم هر چند سایم پشتمه

انگار از دور و برم غافل شدم این بسمه!

آینده ی من اومد و بازم تو انکار می کنی

من منتظر بودم ولی امروز و فردا می کنی

خوشحالم از اینکه برم دوری برام راحت تره

افسوس تنها می شوی این آخرین حرف منه!!!

 

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

من رد شدم از او  او از من و خدا

بغضم فقط یه بار الا خدا خدا

نالان و خسته بود بغضی شکسته بود

بی شک فقط یه بار قلبش شکسته بود

آرامش بهار در او خلاصه شد

درد درخت پیر در او بهانه شد

درهای بسته را قفل زمانه بود

تقدیر او چرا با قفل بسته بود؟

در امتداد شک آرامشش که بود؟

بی تاب و خسته زود دردش زمانه بود

دلواپس نسیم دلخوش به روزگار

تکرار هر سحر الا فقط بهار

پاییز از او فقط یک غم به یادگار

در دل نهاده بود دلخوش به این قرار

اکنون گذشت و رفت در لحظه ی غروب

ای کاش مانده بود در اوج آن غرور!

 

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

دیر آمدی ای همسفر باید که از اینجا برم

قصدم نبود اما سفر بارم ببست تا که برم

احساس پاک عاشقی کوتاه بود اما چه زود

دل بستم و تنها شدم رویای من اینجا نبود

رویای من گمنام بود عشقم شد و بی تاب بود

دلواپسی آخر چرا باید فقط آزاد بود

از شک سراسر رد شدم پایان من فرجام بود

خواندم تو را ای عشق من احساسم اما دام بود

بغض من و درد تو را باید که از سر رد کند

شاید فقط باران چشم دلواپسی را تر کند

امروز و فردا می شود آسان تر از دیروز بود

هر لحظه ای باید فقط در انتظار عشق بود

دیر آمدی ای همسفر باید که از ره بگذرم

پایان فریاد دلم باید هم اینک بشکنم

 

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

همراز من کجایی ترسم از این جدایی

قلبم شکست اما دریاب آشنایی

آسان تر از همیشه دریافتم که با تو

شوقی همیشه دارم صد شکر با خدایی

سوز و گداز جانم هرگز نبود خاموش

باید که می شنیدی غم از شب رهایی

آرامشم همیشه مدیون این زمان بود

اکنون چرا دوباره بی یاد من می آیی

با یاد او سراسر عشقم نشد فراموش

ای کاش پیش از اینها هرگز نبود جدایی

 

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفتست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا کسی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شست می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

شاعر:آقای افشین یداللهی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

فهمیده ام که خیلی وقت ها

 

گناه نکردن...

 

نتیجه ی فراهم نبودن موقعیت است!

 

توهم تقوا برم ندارد...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

دلم به حال آن پرنده ای که ناله ی بی کسی

سر می دهد

 

و تو آواز می پنداریش

می سوزد...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

قلب ما آدما مثل یه کلبه ی قدیمیه...

گرم و دنج

 

هر وقت مسافری به ما سر میزنه

 

کلبرو واسش چراغونی می کنیم!

بهش عادت می کنیم و دل می بندیم

 

و اینو از یاد می بریم که:

 

مسافر برای رفتن به کلبه ی ما اومده...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

(این متن رو تقدیم می کنم به عزیزی که می دونم این متن رو حتما میخونه...

و خالصانه از درگاه خدا بهترین هارو براش آرزو دارم)

 

اولین بار چه کسی نام تو را بر زبان آورد؟

 

کدام شاعر اولین بار تو را سرود؟

 

اولین بار کدام چشم تو را دید؟

 

اولین بار در قلب چه کسی درخشیدی؟

 

اگر عشق با من یار باشد لحظه ای در نام تو توقف میکنم.

 

اگر عشق با من یار باشد می توانم باز مهربان باشم

 

تپش های قلبم باز می تواند شنیدنی باشد و چشم هایم باز

 می تواند برایت قصه بگویند.

 

من دیروز به رهگذران بی حوصله ای که از خیابان عبور میکردند

 گفتم :بیایید عاشق باشیم

 

و پس قلبم را که آفتابی در آن طلوع کرده بود نشانشان دادم و

 گفتم:

 

هیچوقت برای بیدار شدن دیر نیست

 

اما خوب می دانم که ممکن است برای دیدن تو دیر شود

 

باید تو را چنان دوست داشته باشم که همه ی عاشقان به من

 حسادت کنند.

 

باید چنان از تو بگویم که هیچ نقطه ای از زمین بی عشق نماند.

مهرنوش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

همیشه (چاره)

رابطه نیست...

گاهی باید به(فاصله)

فرصت داد...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

این روزها...!

 

یا به تو می اندیشم...

یا به این می اندیشم

 

که چرا به تو می اندیشم؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

نقاش خوبی نبودم...

 

اما این روزها به لطف تو!

 

انتظار را دیدنی می کشم...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

از او پرسیدم:

کی می آیی؟؟؟

گفت:

هیچوقت...

ساعتم خوابید...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

در زندگی به کسی اعتماد کن

که به او ایمان داری

نه احساس...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

من تنها هستم

اما تنها من نیستم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()

ایمان دارم

بدون اینکه اون

(یه خوب)

بیاد

یه روز خوب

هرگز نمی یاد...

منبع:وبلاگ جملات زیبا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()


Design By : Pichak