طراح لحظه ها

سالها آمدندورفتند ومن همچنان درشب ماندم.سالهایی که روز نداشتند.سالهایی که ماه نداشتند.سالهایی که هرسالش365شب بود وشبها درشبها پیوسته.شبها درشبها خیمه زده وخیمه گاهی بزرگ وسیاه وهول انگیز که درونش متروک بود وجز بادهای وحشت که دیوانه وار وانتقام جو به هر خیمه ای سرمیکشیدند وگویی فراری محکومی را میجستند.

من درشب پنهان شده بودم.من به غارهای انزوا وصحراهای سکوت وبیشه های اندوه خزیده بودم.من به شب گریخته بودم.شب پناهم داده بودومن دور از چشمهای بادهای خشمگین وحشت که همواره درتعقیب من بودند خفته درسردی آغوش پرآرامش یاس از یقینی سیاه برخوردار بودم. از آرامشی سرد سرشارمیشدم...سردوسیاه بود اما...آرامش یقین بود سردوسیاه بود اما...بیتابی انتظار را نداشتم...سردوسیاه بود اما...آسایشی نومید داشتم.نومیدی ای آسوده داشتم...سردی وسیاهی ونومیدی بود اما یقین بود وآرامش بود وآسودگی...

برگرفته از کتاب هبوط درکویر اثر ماندگار دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهرنوش نظرات ()


Design By : Pichak