دل نلرزد...دل نلرزد

من دل از آهن کنم

مشعل بیگانگی روشن کنم

جامه ی بی رغبتی برتن کنم

خاطرات رفته را خرمن کنم

وآنگه آن خرمن بسوزم با فراموشی

با شراب بیخودی نوشی

با فغان سینه گیر خود خموشی

خویش را با عشق و دلدادگی دشمن کنم

داستان مرگ دل را نقل هر برزن کنم

تا اگر بار دگر از روی او دیدن کنم

چشم من در چشمش افتد

دل نلرزد

دل نلرزد...

محمد زهری

/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

سلام یادی از من نمی کنی بی وفا[گل][گل][خنده]

هم نفس

با 3 پست جدید آپــــــــــــــــــم

هم نفس

با 3 پست جدید آپــــــــــــــــــم

فرهاد

صدایم کن امشبم هوا هوای توست رمیده از خویش در آسمان ستاره چین خوشه ی توست بیا کنارم بنشین پهلویم را دستی بکش من سردم شده ... !!! من دگر نه آن خودم نه آن تو هر چه هست لحظه های شتابدار همه بیقرار توست .

فرهاد

زیاد فرقی نکرده … خودِخودشه فقط اونی که داره باهاش قدم میزنه ” من ” نیستم !

فرهاد

مـــــــــــــرد است دیگر... گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید.. مـــــــــــــرد است دیگر.. غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد.. تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده.. تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد

Asemane man

هر کس به اميد شانس زندگي کند، بازنده ي زندگي است!

اميد

باز دلم لرزيد آهم عالم گير شد. شراب نوشم شراب ...

شب مهتاب

کلاغ جان قصه من به سر رسید ، سوار شو ، تو را هم تا خانه ات می رسانم ...