بهار

گاهی که دلم

به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد...

چشم هایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم...

و هیچ کس

مهربانتر از گنجشک های کوچک

کوچه های کودکی ام نیست...

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را

نمی شناسد!

و یا کابوس های شبانه ام را نمی داند...

با این همه نازنین

این تمام واقعه نیست!

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای

در پایانش نباشد...

از چهار فصل دست کم

یکی که بهار است!!!

 

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
melika

سلام عزیزم . آپم . حتما بیا :)

بیخیال دنیا90(آسمان من)

وقتی رفتی سرمو انداختم پائین و خجالت کشیدم، میـــــــــــــــــــدونی چرا ؟ آخه شرمنده ی دلــــــــــــــــــــم شدم. بیخیال دنیـــــــــــــا 90

سید مجتبی محسن زاده

سلام ودرود چه زیبا بود مطلبتان شما هم به اشعار عاشقانه من دعوتید پاینده باشید[گل]

شب مهتاب

آنکه بودنت را قدر ندانست، لایق حضوردر فکرت هم نیست...

ماه تابان

آدمیان به لبخندی که بر لبها می نشانند وبه احساس خوبی که بر جا می نهند وبه دردی که از یکدیگرمی کاهند می ارزند وما بودنشان را می خواهیم چون وجودشان زمین را زیباتر می کند پس "همیشه باش"