دو تا نقطه می گذارم روی کاغذت

یکی سیاه                     یکی سیاه

که با هم مو نزنند

که از هم دور نشوند

که تا هم فاصله داشته باشند

درست به اندازه من و تو

درست به اندازه چشمانت

حالا کمی عقب تر می نشینم

خیره می شوم به چشم های شاعری که شاعری 

یادم می دهد

دو تا سیاه                   دو تا سیاه

چشم در مقابل چشم

من و کاغذم

رد چشم های تو را دوس داریم

دو تا سیاه               دو تا سیاه

لب های کاغذی مان

خودشان هم را پیدا می کنند!

مهدی صدیقی

/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

به روي زندگي دو خط زرد مي كشم و چشم عاشق تو را كه گريه كرد مي كشم تو رفتي و بدون تو كسي نگفت با خودش كه من بدون چشم تو چقدر درد مي كشم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سمیه

سلام مهرنوش جان مرسی از انتخاب قشنگت

نمكى چ

دوتا چشم سياه دارى دوتا موى رها دارى توى سينه ت چه ها دارى ‏!‏ صفا دارى صفا دارى

م.کوچک

چشم های تو شاعرند از آن غزل خداحافظی این را فهمیدم

Asemane man

گاهی سکوت فریاد معرفت است گرچه ساکتم ، ولی بیادتم

رهگذرشب

واقعا جالبه چشم درمقابل چشم.[متفکر][هیپنوتیزم]

امینه پور

این دو نقطه سیاه باهم میخوابن/باهم بیدار میشن/باهم میخندن/وبا هم گریه/ولی هیچوقت همدیگه رو نمیبینن... اینو میگن دوست داشتن!!!

اینجابوی دلتنگی میدهد

وبلاگت چرااینطوری شده