حوا

حوای کسی نمی شوم...

 

که به هوای دیگری برود!!!

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شب مهتاب

این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت تو این خونه هنوم یه نفر .. نمیخواد باور کنه نداردت نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم به هوای روز برگشتن تو .. سر هر راهی نشونه میکشه با تمام جاده های رو زمین .. رد پاتو سمت خونه میکشه من دارم هر روزمو بدون تو .. با تب یه خاطره سر میکنم با خودم به جای تو حرف میزنم .. خودمو جای تو باور میکنم توی این خونه به غیر از تو کسی .. دلشو با من یکی نمیکنه من یه دیوونم که جز خیال تو .. کسی با من زندگی نمیکنه تو سکوت بی هوای این اتاق .. شب به شب به خاطرم میارمت خودمم باور نمیکنم ولی .. دیگه باورم شده ندارمت

شب مهتاب

گـاهــی نمـی دانــی از دسـت داده ای . . . یـــا ، از دسـت رفـــتـه ای...

شب مهتاب

هوا اینجا نفسگیره، صدام از بغض میگیره حالا کی مثل من اینجا، به این اندازه دلگیره هنوز حس میکنم گاهی، کنار من همین جایی ولی تقدیر من میگه، که اینجا نیست؛ تنهایی

فرهاد

من آدم تو حوا بیا جهانی دیگر آغاز کنیم! لبخند بزن بگو سیـــــــــــــــــب...!

مثل همیشه

حوای هیچکس نباش آدم سالهاست بین زمینی ها نیست

نگاه

زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده ي كوچك آن هم از دست عزيزي كه برايت هيچ كس چون او گرامي نيست بي گمان بايد همين باشد "اخوان ثالث"

نمکى چ

اولين دعواى تاريخ زمانى به ثبت رسيد كه حوا از لباس حضرت آدم كه از برگ انگور بود دلمه درست كرد!!!!!‏

سعیدو

یاد این جمله افتادم : نمی خواهم مست کسی باشم که مست دیگری است...